تاريخ : سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 17:28 | نویسنده : Baran

 وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ  

و هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مرده‏اند، بلكه زنده‏اند و در نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند

 

 



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 18:18 | نویسنده : Baran
بچه كه بود با آقا رحيم، پدرش، مي رفتند تشييع شهدا.

قد كه كشيد خودش تنها مي رفت. عادتش بود.

مثل نماز. اين قدمهای پشت شهدا را از دست نمی داد.

پشت سرشان راه مي رفت.

انقدر رفت كه با شهدا قوم و خويش شد. خويش نزديك.

آنقدر نزديك كه شد يكي از خودشان.

w



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | 18:10 | نویسنده : Baran
tهمسرش می گفت قبل از عقدمان خواب ديدم، هوا باراني است و من سر مزاری نشسته ام.

روی سنگ مزار نوشته بود (شهيد مصطفی احمدي روشن).

تقدير خواب خوبی برای داماد ديده بود.



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 18:6 | نویسنده : Baran
توی جلسات اگر حس ميكرد راه درست دارد كج می شود، رگ گردنی می شد.

آستين هايش را بالا می زد و می گفت: تماشا كنيد!

اين پوست و استخوان مال طبقه سه جامعه است.

لای پر قو بزرگ نشده ام درد را هم می فهمم.

نمی گذارم راه مردم دور شود.

يك بار هم دو تا از بچه های نطنز را ناحق اخراج كردند.

آنقدر ايستاد و پافشاری كرد تا با سلام و صلوات برشان گرداند.



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 18:40 | نویسنده : Baran
۳۰ سال پيش ملت شعار دادند: " توپ تانك مسلسل ديگر اثر ندارد"

حالي شان نشد ما پيروز شديم.

هشت سال با همه ي توان با ما جنگيدند و خيط و خنگ برگشتند.

باز حالي شان نشد و مصطفاهايمان را زدند

همسنگرهاي مصطفي طومار نوشتند

چيزي توي مايه هاي همان شعار

خلاصه اش شعري بود كه وسط طومار خوش نشسته بود

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد

من و ساقي به هم بسازيم و بنيادش براندازيم

آخرش هم امضا كردند كاركنان مجتمع غني سازي شهيد مهندس احمدي روشن.



تاريخ : شنبه چهارم آبان 1392 | 18:14 | نویسنده : Baran
گفتند بيا رئيس ايران خودرو باش، گفت: نه !

گفتند توی وزارت نفت پست بگير گفت: نه !

همين صنعت هسته ای، ماندن میخواهد.

زرنگ بود آقامصطفی، بوهایی شنيده بود.

بوی بهشت. نرفت و رسيد.

 

                 

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 18:46 | نویسنده : Baran
دور و برشان تهديد زياد بود.

قبل تر هم كه بمب و انفجار چند تا همقطار را برده بود.

اطرافيان از اين اتفاقات ميگفتند و ميخواستند آقامصطفی به فكر باشد.

ولي او سرش توي حساب و كتاب بود.

عقلش بيشتر از همه ميرسيد.

بي واهمه، با خيال راحت راهش را رفت.

و...

شهيد شد.



تاريخ : سه شنبه شانزدهم مهر 1392 | 17:56 | نویسنده : Baran
دوستش ميگفت: خوابگاه دانشگاه شريف، خيابان زنجان، بلوك يك، اتاق ۳۱۳، من و مصطفی دو سال باهم بوديم.

مصطفی مهندس شيمی ۷۷ از آن دسته آدم های بشاش و خنده رو كه يك ماه نشده با همه آشناست.

با همه گرم ميگرفت، مذهبی و غير مذهبی، با همه شوخی ميكرد.

اگر كسی دنبالش ميگشت، محتمل ترين جايی كه ميشد پيدايش كرد، همان پاتوق مذهبی های

خوابگاه زنجان بود، نمازخانه ی خوابگاه. 

                               



  • فال عشق
  • مکس گراف